
متن آهنگ شک و یقین پیرمرد
دوباره باز هفت صبح
اومدم با مغز پر
منو آسمون مست گل
به آب میدیم دسته گل
به عشقمون خدشه خورد
همونی بودم که نذاشت تو راهش خط شه پل
بسه ترس بیا بشکنیم هرچی شد
آهنگ پیرمرد به نام شک و یقین
من اینم گذشتم اذت سر سری
تو خلوت نوشتم مثنوی
آخر ایستگاه مولوی
منو تو دو دید فن حریف
مثل موم تو دستمی
اینا که شنیدی عشقی نی
چشاتو بستی حسی نی
خودت نشدی بشی مثل چی؟ش