
دوش چه خورده ای دلا
دوش چه خورده ای دلا
راست بگو ، راست بگو
راست بگو ، راست بگو
طعنه میزند به من ، خود گشته نامی شهر
گویند که دوش نزد غیر ، راز گفته خیره سر
من ماندم و افسوس او ، حقا که تقدیر بد نوشت
ای دل دگر از من مپرس ، جور و جفای سرنوشت
در دل بی نوای من ، هرچه خواهی پر بکش
افتاده ام در دام تو ، ای ناخلف ای بدسرشت
دوش چه خورده ای دلا
دوش چه خورده ای دلا
راست بگو ، راست بگو
راست بگو ، راست بگو
در لشگر سیه دلان ، له میشود برگ خزان
ناکس تو را نادیده ، خدشه زند تا پای جان
خنده مکُن بر حال من ، دستی بکش بر فال من
خطی بزن بیگانه را ، تا به شود اقبال من
مهری ندارد اهرمن ، دمی بگذر از بند تن
رحمی بکن دلداده را ، تا رد شود این ظن من