
روی دریای مغزی که ناوگانه
بازتاب فهمی که مدام تو دادگاهه
تحمیل عقاید به زور
میزنه تیر مغزی که یه گوشه بوده اسیر
فهم تضادی که میکنه چهرتو پیر
قلبی که پر شد از این همه هیس
گفته هاشو میکرد یه شعر مریض
توی تارپوت بی گریز صحنه عریض
با قطب نما توی قلبش به سمت مدار
یه ماسک روی صورت تو عمق فشار
از کنج اتاق به قعر این باغ با چشمانی باز
لبریز دردی که درمو کرده ی ساز
مردی که شغلشه بزنه دردارو جار
عطش قدرت سرب رو لبام
زبون سرخی که تهش کله اش به باد
مقابل تیر تنفگ قدرت دربار بسته به دار