
آفتاب با شتاب به گندمزار زد
لحظهی گرگ و میش
بدون پیش و پس
یک نفس
زار زد و زار زد،
دار زد
سیاهیه شب نور را دار زد
میون ساقهها لابه لای شاخهها
زخمیه تنش به تیغ اشرف خلقها
لحظهها گریهها
لحظههای خواب بود
همش سراب بود
بخت بود
یه بخت واقعی بزرگ روی تخت بود
نشسته بر نفس روی سینه سخت بود
و میکشید یک امید
یک چراغ نور
مرا به سوی یک ظهور
صدایی زد از درون من
ز از درون بیشههای شب گرفتهیه آسمون من