
باهرلبخند باهر تعنه باهر بغض ازت سلب میشه هرووز اعتمادم
با این زخمی که خونده روی قلبم کی میدونه چی میگذره به آدم
من اونقدر درد دارم توی سینم پرم از بغض حرفای نگفته
به چیزی مطمعن نیستم جز این که داره فکر تو از سرم میفته
شبیه برگی که پاییز دیده شروع میشه برام روزای بی تو
باید تنهاییامو پس بگیرم توهم از سر بگیری زندگیتو
منو تصویر مات لحظه ای که همیشه روسرم آوار میشه
با چشمایی که ازبس گریه کرده نخوابیده هنوز بیدار میشه