
من یه کوه با صلابت
وسط یه جنگل دور
رو شونه م خورشید پر نور
با شکوه بودم و مغرور
مردم بومی روستا
میگفتن آتش فشونم
ولی خاموش بی تلاطم
باید همینجور بمونم
شبا رو تنم پر از
خونه های پر چراغ
ظاهرم سرد بود ولی
تو دلم آتیش داغ
عکس من رو میزدن میون قاب
شده بودم دیگه لونه ی عقاب
یه روزی بیدار شدم دیدم که جنگل گر گرفت
اینهمه آتیشو انگار از منِ دل پر گرفت
مردم روستا گریختن سمت کوه های شمالی
به خودم اومدم و دیدم که جنگل شده خالی
عمر خوشبختیم تموم شد، و یه لبخند آرزوم شد
هرچی داشتم پای آتیش درون من حروم شد
حالا از من جز یه مشت خاکستر و حسرت چی مونده
شعله هام لونه ی آرومِ عقاب ها رو سوزونده
سبز و پر درخت و شاد و
با طراوت شده بودم
واسه ی مردم نماد
استقامت شده بودم