
تا به دنیای تو محدود شدم
سوختم در دل تو دود شدم
آن قدر پشت دلم خالی شد
که به یک حادثه نابود شدم
جرم ناکرده و محکوم قصاص
تو گذشتی و شدی تیر خلاص
پوچ شد منطق و عقلم در من
دور شد از سر من هوش و حواس
داغ دل گرمی بازارت شد
حس من منطق آزارت شد
قلب من واسطه شوق تو بود
تا که درمانده و بیمارت شد
من تورا نیمه خود میدیدم
با خدا هم سر تو جنگیدم
بی وفا باش برو حرفی نیست
رفتنت را به دلم بخشیدم.