
خیلی سالا گذشت
خیلی آدما اومدن، رفتن
شاید همشو نشه تو این چند بِیت گفت
ولی، خلاصه ی داستانش اینه
سال هشتاد، روی دستام
توی مدرسه میکشیدم من ساعت
و پرواز کرد این زمان
الان روی هر دوتا دستم هست خال
سال هشتاد و پنج، کردیم مرزارو رد
واسه اولین بار، با بابام مک دونالد زدم
پولا کم بود و ما می کردیم تقسیم